با عرض خسته نباشید و شب بخیر
فعلا شعر تعطیل شده
تا بعد ....
پیـشیـنه ایـــست، نامه ی من شد سیـــــاه ازو
چون سائلی ز کرده ی خود گشته ام خجــــــل
بر دل نظـــــر نمـــــا که نباشـــــد گنــــــاه ازو
آری جنــــــاب پیرمغـــان را بُوَد چو دوســــت
بی روی دوســـــت دور شــدم بـــا گنـــــاه ازو
با یـــــک نگاه مـــــاه دلــم گشته شـــــد عیان
من سنــــگ سایه بــــودم و آن نــور ماه ازو
چون با گناه خویش بُـــدَم مستِ عقل و هوش
بی خـــود ز عقـل و هـــوش شدم با نگاه ازو
دیگر ز پیش من برو ای نفــــس چون هوس
مــــــا را طریقتیــــست که دارم پنـــــــاه ازو
ای جــــــرعه نوش بـــــاده ی دُردیِ حیـدری
بر مـا بتــــاب تا که شـــود صبحــــــگاه ازو
باشــــد درین خیــال مُـعَـبـِّــــــر گــــهِ دعـــا
روزی بــــود که یـــــاد کنـــد پادشـــــاه ازو
ناصر توسلی « مُـعَـبـِّــــــر » . ۲۴/۷/۱۳۸۵
از خدا خواستم تا دردهايم را التيام بخشد
خدا پاسخ گفت:
مخلوق من !هر دردي را درماني است و اين تو هستي
كه بايد درمان دردهايت را بجويي .
از خدا خواستم تا جسم ناتوان مرا توانايي بخشد
خدا پاسخ گفت:
آفريده من آنچه كه باد تكامل يابد روح توست جسمت قالب گذر است.
از خدا خواستم تا به من صبر عنايت كند
خدا پاسخ كفت :
بنده فدرتمند من!صبر حاصل سختي است عطا شدني نيست بلكه اموختني است.
از خدا خواستم تا مرا شادي و شغف بخشد
خداوند پاسخ گفت :
نازنيينم من به تو موهبت بسيلر بخشيدم شاد بودن با خود توست.
از خدا خواستم تا رنجهايم را كاست دهد
خداوند پاسخ گغت :
مخلوق صبورم بهاي رنج تو دوري از دنيا و نزديكي به من است.
از خدا خواشتم تا روحم را شكوفا سازد
خداوند پاسخ كفت
پرورش روح تو باتو اما آرستن آن با من.
از خدا خواستم تا از لذايذه دنيا سر شارم سازد
خداوند پاسخ گفت:
من به تو زندگي بخشيدم بهره مندي از آن با تو.
از خدا خواستم تا راه عشق ورزيدن را به من بياموزد
خداوند پاسخ گفت:
اشرف مخلوقات من!بالاخره دريافتي كه چه از من بخواهي
به خاطر داشته باش كه در مسير عشق ورزيدن به من
به مقصد دوست داشتن ديگران خواهي رسيد
يكدم شويم اگر من و او رو برو بس است
از هرچه غيــر صحبت او خسته مي شويم
ما و نگار و خلوت و يك گفتــگو بس است
آخر به كوي عشــــــق تو بي آبــــرو شديم
ما را ز عشق روي تو اين آبرو بس است
ميخانه اي طلب نكنيم از شـــــــراب عشق
يك قطره اي كه تر شود از آن گلو بس است
ما را به رســـــم ياد تـــو و يادگـــــــار تو
از زلف تُو به تُويِ تو، يك تار مو بس است
نگه کن کز نگاهت مست گـــردم
بیفشــــان زلف تا پابست گـــردم
مرا مـِــی از سبوی نیستـــــی ده
که تا فارغ ز هر چه هست گردم

مي دانيم كه شخصيت سالم مي تواند همه جنبه هاي هستي خود را از جمله نقاط ضعف و كاستيهاي خود را بپذيرد . بي آنكه زنداني هيجانها يا عواطف خويش باشند يا بكوشند آنها را پنهان سازند مي توانند عواطف بشري رابپذيرند .
شخصيت سالم احساسات خود را مهار مي زنند تا اين احساسات سد راه فعاليتها و روابط با ديگران نشوند.
( البته چيرگي بر احساسات فرو كوفتن احساسات نيست ، بلكه هدايت آن در مسيري سازنده تراست . )
احساسات خود را آزاد نمي گذارند بي آنكه در نظر بگيرند اين احساسات تاچه حد ممكن است بي مورد و نا مناسب باشد .
غالباَ خشم و نفرتشان را نمايان نمي سازند .
شخص به فرد محبوب خود احساس اطمينان بخش نشان مي دهد و به آسودگي و شادماني او به اندازه خوشي و آسايش خويش اظهار علاقه مي كند ، محبت آنها بي قيد وشرط است نه فلج كننده و الزام آور .
با داشتن توانايي دلسوزي ، در برابر رفتار مردم شكيبا هستند .
درباره آنها حكم نمي كند و محكومشان نمي كنند .
اسير هيجانات زودگذر نمىشود و با لبخندى ملايم و آرام با بسيارى از قضايا برخورد مىكند و به همين دلايل، به سادگى در دام احساسات و هيجانات منفى خود اسير نمىشود.
مزلو معتقد است : شخصيت سالم« وجود شور و شوق و عشق فراوان است كه باعث مىشود تا او را همواره سرحال و پر انرژى نشان دهد. او به دفع احساسات مخرّب مىپردازد و جاى آنها را با احساسات مثبت پر مىكند. اوهمواره با تعقّل، عشق مىورزد و در واقع، عاشقى عاقل است.
به طور كلي آلپورت معتقد است :
گسترش مفهوم خود ، برقرارى ارتباط صميمانه با ديگران، رسيدن به امنيت عاطفى، داشتن ادراك واقع بينانه، شناخت مهارتها و وظايف خود، عينيّت بخشيدن به خود و فلسفه يگانه سازى، هفت معيار شخصيت سالم به شمار مي رود .
خسته نباشيد
تولد اما حسن مجتبي عليه السلام را به تمام شما دوستان خوب تبريك عرض مي كنم
اميدوارم كه در زندگيتون همواره شاداب و سلامت باشيد ....
![]()
![]()
كه اين حـــكايتِ دل را بَرَت دعـا كردم
شـــراب و شَهد و گلاب و گل مصفا را
براي عرض ِ اِرادت گـــــهت روا كردم
تفقـــدي بنما اي منيــــر ِ شيرين بـِــه
كه دردِ جــامِ سَبو را به مي دوا كردم
براي هجــــرت ايــّــامِ غـــم ز تاريكي
به درگه شَـــهِ مــردان خدا خدا كردم
مردادماه ۱۳۸۴ - بندرلنگه
شعله ي عشق است و آتش مي زنم
در خيــــال قامـــــــت رعنـــــــــاي او
از شــــــرابِ نـــابِ بي غش مي زنـم
تا كه آيــــــد دل به آهنـــــگ وصــــول
شعله ي هجرت به جانــــش مي زنم
قصه ي من غصه ي افســانه هاست
عاقبـــت جـــان را به آتــــش مي زنم
مرداد ماه ۱۳۸۴ - بندرلنگه
آنکــــه با هر قدمــش. صلح و صفــــا باز آید
جــــای پایاش همه جـــا بوسه زنم تا شاید
گذری بر ســـر آن بی سـر و پـــــا باز آیــــد
هر شبــــانگاه به امیــــد پیامش هستــــم
تـــا که آن صبـــح ِ سپیــــدِ شبِ ما بـــاز آید
جان برفت و همه از غصه ی هجران پُر شد
شــــود آیا که بر ایــــن گشته جـــــدا بازآید
حاجتی نیست از این دیــــر خراب آلـــــوده
جز که آن چشمه ی خورشیـــــدِ ولا باز آید
گفته بــودم به ملائـــک که نباشــــم نومید
فرصتـــــی باد که یــــارم به دعــــــا باز آید
دلِ سرگشتـــه ی ما را چو معبـــر سو دید
گفت روزی شـــــود آن نـــور خـــــدا باز آید
مُـعَـبــِّـــر « ناصر توسلی » ۱۰/۷/۱۳۸۵
من توی کاشان درس خودنم و اونجا هم با یه استادی در زمینه شعر آشنا شدم
واقعا هم توی مدتی که اونجا بودم ازشون استفاده بردم
این یکی از شعراشونه
درد هجران تو دردی ست که بی درمان است
وادی وصل تو راهی ست که بی پایان است
نه من سوخته سرگشته ی این دایـــره ام
نُه فلک در خم چــوگان تو سرگـــردان است
صــــدف کون و مکان گوهر جان را نســـزد
باخبر باش که جــــان آینــــه ی جانان است
نالـــه ی نــــی نبود نای دل خسته ی ما
کز غــــم هجر نیــــــستانِ ازل نالان است
دعــــویِ آتش هجــــران به زلیخا نرسد
از دل سوخته ای پرس که در کنعان است
ماجـــــرای من دیوانه ز فـرزانه مپرس
عشق سریست که از چشم خرد پنهان است
پاسخ ِ آنکه ز قصـّـاب نشان می طلبد
مولـــدم یزدل و کاشانه ی من کاشــان است
![]()
تقدیم به شما دوستان ![]()
![]()
قلم از سوز هجران می نویسد
حدیث جان و جانان می نویسد
دو سر بیتی به رسم یادگاری
برای بیقــــــراران می نویســـد

امیدوارم که بتونم درین وبلاگ اطلاعات مفیدی را به شما برسونم ....![]()
فعلا .........![]()
![]()



