تبليغاتX
شعر = می نابی از جام عشق
عشق را همچون شرابی می توان تعبیر کرد



سلام

همین طوری دفتر شعر قدیمیم را برداشته بودم ورق میزدم

به دلم افتاد که این شعر را براتون بنویسم

این شعر مربوط میشه به حدود سه سال پیش


در این دنیای وانفســا  کشاندی جان به لب ما را

نکردی یک نظــــر ما را  و بربستــی دو دریـا را

بخود گفتـــم جمالش را به روز واپسیــــن بینـــم

چنیـــــن دادست امیـــــدی هماره این زلیخـــا را

کنون یک عمر بگذشتست زین پندار و میخوانم

مگر بینم چنیـــــن روزی کنــــــارم آید آن رعنا

ببین کـــز قطره شد دریا ز اشکم هست پا برجا

دو چشمم کـــور می باشد ، بده تو روشنائی را

اگر روزی شوی ماهم ، ز سر تا پا هواخواهم

نگیــــرد خواب چشمانــــم ، ببیند ســرو ولا را

اگر روزی دو دستت را کشی بر سینه ام جانا

ز اشک شوق بنویسم چه حاجت روی زیبا را

مگر عاشقتر از خویشم کنون بر حال خود گریم

که بعد بیسـت و ســه عمری ندیدم چهره یارا

معبــــر از خدا خواهد که تا جانی به تن دارد

شود گردی به کوی تو ، بگردد دور دلـــدارا

معبــر ( ناصر توسلی )


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 و ساعت 11:40 توسط ناصر توسلی |